روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد مهمترين دلايل تغيير نام بلوار ايرجميرزا را با نصب بنر بزرگی در این بلوار اعلام کرد:«ايرجميرزا بنيانگذار نوع خاصي از ادبيات پورنوگرافي (مستهجن) است كه تا پيش از او هرگز مضامين و مفاهيم مبتذل بدينسان در عرصه فرهنگ مكتوب ما وارد نشده بود و...»
«این که خفتست در این خاک منم»
شاعری بی صفت و بد دهنم!
دشمن دین و معارف هستم
باعث شهرت عارف هستم!
جمله هایم همه تند و عصبی است
شعرهایم همگی بی ادبی است
بعد من شعر"پدر سوخته"شد
دهن اهل هنر دوخته شد!
انوری جرئت فریاد گرفت
سوزنی هجویه را یاد گرفت!
هزلیاتی که ز سعدی برجاست
همگی حاصل کج ذوقی ماست!
بره را یک شبه گرگش کردم
مولوی را که بزرگش کردم!
قبل من پیچ مضامین شل بود
ادبیات گل و بلبل بود!
"زهره"در جستجوی چاره نبود
یا"منوچهر"که این کاره نبود!
بس که بی تربیت و نامردم
همه را مثل خودم بد کردم!
گرچه "عباس قلی خان"(۱) خوب است
به خدا کار خود"محجوب"(۲) است!
پی نوشت:
۱.اشاره به شعر"پسر بی هنر"که از اشعار تربیتی ایرج است!
۲.دکتر محمد جعفر محجوب گردآورنده دیوان ایرج
۳. به پیشنهاد استاد بزرگوار ابوالفضل زرویی نصر آباد این شعر ادامه خواهد داشت.
بی خبر عزم کوه قاف کنید
دوستان بنده را معاف کنید!
مرضی مثل ترک عادت نیست
سر بی درد جز سعادت نیست!
فهم و دانش اگر چه مطلوب است
عقل ناقص برای من خوب است!
قصد دارم که بندگی بکنم
بگذارید زندگی بکنم!
دور من خط قرمزی بکشید
جای ابرو پرانتزی بکشید!
دهنم را سه متر باز کنید
وزبان مرا دراز کنید!
تا ته سینه آخ بگذارید
بر سرم نیز شاخ بگذارید!
بکشید از کنار من یک جوب(!)
لای دندان من علوفه خوب!
بعد ترسیم چشم هایی ناز
دوست دارم دو قطعه گوش دراز!
بینی ام را شبیه این نکشید
سر آن را کف زمین نکشید!
بگذارید بعد از آن در قاب
صورتم را به شکل یک بشقاب!
طرح کلی که دستتان آمد
مانده یک جفت پای کارآمد!
تا که راحت تر از زمین پاشم
دوست دارم چهار پا باشم!
دست آخر به یک زبان غریب
روی پیشانی ام به این ترتیب،
بنویسید :توی مکتب من
فهم هر چیز زایدی قدغن!
چون که هر گز نمی دهم از دست
لذتی را که در خریت هست!
باز هم شهریور ماه است فلذا باز نشر این شعر از آرشیو وبلاگ ،کارغریبی نباید باشد!
((سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت))
دانشگاه آزاد است!
همان جا كه سخاوت اولين حرف الفبا هست!
و نرخ علم آموزي به نرخ خون بابا هست!
نفس ها نرم!سرها گرم!
حيا خواب و در ديزي ما باز است!
كبوتر….بي كبوتر
باز با باز است!
مدير من جوانمرد من اي فردين تر از فردين
بيا پهلوي من بنشين!
اتاق درس ما بس ناجوانمردانه تنگ است ..آي!
((دمت گرم وسرت خوش باد!))
سلامم را تو پاسخ گوي ودرب بسته بخت مرا بگشاي!
منم من خواهر مردم!
منم من دختری مبهوت و سردرگم!
منم آواره از كرمان و رشت و بهبهان و قم!
نه خر پولم نه خر زورم!
همان معمور(!)معذورم!
بيا گز كن زبانم را نترس از نيش زنبورم!
مديرا ساقي جيبت تمام هيكلش از قرض مي ترسد
و تا هفتاد و هف پشتش ز اسم درس مي لرزد!
مدير مالي!اي آقا
سراغت آمدم تا وام بستانم
كه شايد مدرك ريم دام دارام دام دام
بستانم!
چه مي گويي چك و سفته….؟!
فريبت مي دهد
اينها كه مي بيني
لباس دختر دخترعموي مادر همسايه مان حاجي قلي خان است!
و اين سرخي دستم يادگاري از يخ حوض ((زمستان)) است!
((سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت))
هوا دلگير،شكم ها سير، دل ها شير
پدر ها پير!
وجمعي همچنان با قيمت فرداي كشك آلود خود درگير!
صدايي گر شنيدي مي رسد از دور
يقيناً وز وز باد است!
دانشگاه آزاد است!
مهتاب
چشم های تو در آب
یک آسمان سراب!
منتشر شده در لوح
مثل پیوند غرب با شرق است
شاعری كه مهندس برق است!
فارغ از كشف واژه های بدیع
عاجزم از قواعد تقطیع
نه كه یك ذره می شود بارم
اختیارات شاعری دارم!
چون بلد نیستم به وقت عمل
هیچ بحری به غیر بحر رمل!
گرچه عنوان شاعری شیك است
مدرك من الكترونیك است
چند باری نوشته ام پروژه
وصف ابرو و خال و خط و مژه
جای تحقیق آزمایشگاه
چند تا شعر می نویسم ماه
طبع انگشت های من سرد است
بارالها دلم پر از درد است!
گوش كن ای الهه طناز
نه غلط گفتم ای الهه ناز!
وقت اخبار بیست و سی شده است
ای خدا، جان هر كسی شده است،
هی قضاوت نكن از این اول
بنشین گوش كن بگو ایول!
واقعا غیراز این كه كم كارم
من از ایشان چه چیز كم دارم؟!
حیف اسباب دردسر باشد
هر كسی جای خود اگر باشد
صبح تا شب به فكر نقالی است
تلوزیون چه چیز با حالی است!
این مثنوی یکی از اشعار کتاب اصل مطلب;استاد ابوالفضل زرويي نصرآباد است که در سال 1386 به همت انتشارات همشهری به طبع رسید.
در تشکر از مخابرات به جهت فیلترینگ و گسترش تجهیزات ارتباطی فرماید:
آه از اين طرح و شيوه د مده
واي از اين سايت هاي قفل شده
مثل پلهاي منفجر شده اند
سايت هايي كه فيلتر شده اند
سايت هايي كه تازه تشكيل اند
وي بسا بي دليل ، تعطيل اند
چون كه در متن شان، نشد پرهيز
مثلاً از كليد واژه ((چيز))
اي بسا اهل علم چون نيوتن
بوده دنبال سرچ ((سيليكون))
وي بسا دكتران معركه اند
كه به دنبال سرچ ((سكسكه))اند
بس كه مجراي فيلتر شده تنگ
تيرشان خورده بي دليل، به سنگ
وسط جست وجو مچل شده اند
از همين چيزها كچل شده اند
همه پرسش كنان به ناچاري
كه:((ببين، فيلترشكن داري؟))
واقعاً اي مخابرات عزيز
از چه رو گير مي دهي تو به(( چيز))؟!
گرچه تو شهره اي به سعي و تلاش
من بميرم، خدا وكيلي ، باش،
جاي اين قفل و جاي فيلترينگ
فكر ((نوريسپانس تو پيجينگ))
چون شما آمدي كه وصل كني
نه اگر وصل شد، تو فصل كني
توی اين مشكلات بنياني
از چه در بند نقش ايواني ؟
شاعری بود در زمان قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!
خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!
دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!
پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!
اولاً: توی این موارد من
صورتم سرخ می شود کلأ
گفتن شعرنقطه چین خوب است؟!
از خجالت بمیرم این خوب است؟!
به خدا بی دلیل و آگاهی
شیطنت می کنم هر از گاهی!
نه که من عینهو نمک پاشم
دوست دارم که با نمک باشم!
چون مخاطب شناس هم هستم
هی قلم کار می دهد دستم!
ثانیاً:هرچه شاعر خفن است
اسم معشوقه اش شبیه من است!
هر کسی گفت: شاعر نامرد...
بعد از آن اسم بنده را آورد!
پس چرا عاشقانه بنویسم
قصه ای صادقانه بنویسم
در پی های وهو مگر هستم؟!
بنده بی آبرو مگر هستم؟!
قند در کام غیره آب شود
این وسط اسم من خراب شود؟!
ثالثا:از زمان خلقت زن
بوده این مشکلات هم بعضأ!
گفت فرزانه ای پژوهشگر
که خدایی نکره قصه اگر...
منتهی می شود به زن دررو
باقی قصه را بزن در رو!
اینچنین قصه ها اگر کم نیست؟!
فکر کردی که شاعرآدم نیست؟!
مصلحت نیست بیش از این گفتن
از رفیقان نازنین گفتن!
با دلی خون و سینه ای پر درد
دست آخر سکوت باید کرد!
پس بیا تکیه بر دروغ کنیم
هی چرا بی خودی شلوغ کنیم؟!
باز هم ماجرا سیاسی شد
این هم آخر دموکراسی شد؟!
ساعت یک به وقت ایران است
«خواجه در بند نقش ایوان است!»
شاعر خوش قریحه و طناز
حضرت حافظ سخن پرداز
وضع و اوضاع تان که مطلوب است
حال شاخ نبات تان خوب است؟!
نان داغ و یک استکان چایی
باش مهمان ما که آقایی!
از نوک پا گرفته تا گردن
می شود دورتان بگردم من؟!
هی بسازم غزل برای شما؟!
هی بریزم غزل به پای شما؟!
از غزل های دختری حساس
به فدایت غزل غزل احساس!
گوش کن خواجه حافظ شیراز
وسط نامه یک پرانتز باز!
(می شود بعد من زبانم لال
با غزل های من بگیری فال؟!)
گاهی اوقات خسته، گاهی خوب
اگر از حال ما بخواهی خوب
همه خوبیم و جایتان خالی
بیگی و فیض و قزوه،هم عالی!
می رساند سلام سلمانی
یک سلام قشنگ و مامانی!
به زرویی رسید تا نوبت
بنده دیگر نمی کنم صحبت!
مردی از جنس شعرهای کهن
مثل او شاعری ندیدم من
فاصله بین اوست تا بقیه
فرق دارد همیشه با بقیه
چون به ایشان سلام فرمودی
جا نماند سهیل محمودی!
خوب یا بد سهیل محمودی
یادت آمد سهیل محمودی؟!
چند سالی شنیده ام بودی
در جوار سهیل محمودی!
شعرمان رفت رو به نابودی
شعرمان شد سهیل محمودی!
خواب دیدی که من به این زودی
بگذرم از سهیل محمودی!
راستی بی خبر نباشی هان
تا که یادم نرفته حافظ جان!
گرچه کافه کتاب را بستند
شاعران توی کافه ها هستند!
شاعران غیور این پهنه
شاعران همیشه در صحنه!
در تمام خطوط فعال اند
اهل ذوق و لطیف و با حال اند!
من هم ازاین خطوط رد شده ام
تا کمی شاعری بلد شده ام!
شاعربی قرار و خسته منم
آمدم تا تفٲلی بزنم!
«درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس»