
"داشت عباس قلي خان
پسري" با این شکل وشمایل در نمایشگاه کتاب امسال عرضه می شود.
راهرو 19،غرفه 43،انتشارات سپیده باوران

«داشت عباسقلي خان پسري» مجموعهاي از شعرهاي طنز نسيم عرباميري با مقدمهي ابوالفضل زرويي نصرآباد است كه در نمايشگاه كتاب امسال عرضه خواهد شد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ابوالفضل زرويي نصرآباد در بخشي از مقدمه اين كتاب درباره ويژگيهاي طنز اين شاعر و طنزپرداز آورده است: «طنز عرباميري، طنزي فخيم، نجيب و مبتني بر تعاريف جهاني و آكادميك طنز است. از پرخاشگري و پردهدري ميپرهيزد و عفت كلام را فداي جذب مخاطب بيشتر نميكند.»
بخشي از اين مجموعه شعر طنز شامل قصهاي بلند و منظوم با عنوان «عباسقلي خان» است كه ايده آن برگرفته از شعر «عليمردان خان» سرودهي ايرج ميرزاست و در قالب مثنوي سروده شده است و در آن با نگاهي طنزآميز، مشاغل گوناگون به نقد كشيده شدهاند. بخش ديگر اين مجموعهي شعر شامل شعرهاي پراكندهي اين شاعر طنزنويس و روزنامهنگار است كه برخي از آنها تا كنون در جايي منتشر نشده و برخي ديگر پيشتر در مطبوعات به چاپ رسيدهاند.
«داشت عباسقلي خان پسري» از سوي انتشارات سپيدهباوران در نمايشگاه عرضه ميشود.
عرباميري همچنين از گردآوري و تدوين مجموعهي طنز ديگري با عنوان «رودررو با خدا» خبر داد.
منبع :خبرگزاری ایسنا
سوژه هاشان ز بس که تکراری است
مایه ی زجر و مردم آزاری است
غیر بعضی که داغ و پربارند
همه اجزای ثابتی دارند
قاتل و سارق و جنایت کار
تلفات و شکایت و اقرار
همه این واژه ها که خوش فرم اند
پی اخفای ریشه ی جرم اند
شده مانند داستان عملاً
این خبر ها و سوژه ها ،مثلاً:
قصه ی قتل دختری ساده
که به مردی شرور دل داده
روزی از بخت و قرعه ی فالش
آدمی رذل کرده دنبالش
گفته:«خواهر!اجازه است؟! سلام
بنده هستم غلام تان:شهرام
پسر مرتضی جواهر ساز
سی و یک ساله، بچه ی اهواز
عاشق بی قرارتان هستم
الغرض خواستگارتان هستم
رفته دیگر اراده ام از دست
عشق تان بی اراده ام کرده است
ته بن بست ،کوچه سوّم
آخرین خانه،واحد دوّم،
زنگ یک: خانه ی محقّر ماست
مادرم چشم انتظار شماست!»
بعد از این حرف های افسون ساز
ناگهان نیش دخترک شده باز
رفته با پای خود به دام بلا
داده بر باد جان و مال و طلا
فقر و تبعیض بس که حاد شده
قصّه هایی چنین زیاد شده
قصه ی خواستگار قلابی
کشت و کشتار داخل لابی
قتل و فحشا و کودک آزاری
اعتیاد و کلاه برداری
بین اخبار بد شدیم پِرِس
بار الها! خودت به داد برس!
این که خوابیده است اینجا آدمی جوگیر بود
ظاهرش جیغ و صدایش عینهو آژیر بود
از همان وقت تولد داخل گهواره اش
دایماً دلواپس آمار مرگ و میر بود
این اواخر دستش آمد تازه دنیا دست کیست
سعی کرد آدم شود البته دیگر دیر بود
شعرهایش گرچه از ذوق و لطافت بهره داشت
غُر غُر و زخم زبانش بدتر از شمشیر بود
از لحاظ تیپ و ظاهر هیچ چیزی کم نداشت
مانتویش خفّاشی و پوتین و کیفش جیر بود
آن اوایل ساق و سالم عشق را شوخی گرفت
این اواخر عاشق مردی مریض و پیر بود
بس که تنبل بود حال مردم آزاری نداشت
در عوض یک عمر طفلک با خودش درگیر بود
شر به پا می شد اگر خیرش به جایی می رسید
شیر هم می داد اما گاو نُه من شیر بود
گرچه از خدمت به محرومان نمی شد هیچ سیر
بی تعارف گاه گاهی از خودش هم سیر بود
عینهو دیوانه ها در گوشه ای متروک و دنج
صبح تا شب دست وپاهایش به هم زنجیر بود
سالها جان کند تا چیزی شود اما نشد
کوشش وسعی و تلاشش در خور تقدیر بود!
منتشر شده در لوح
پسر عمه ام رَپِر شده است
اهل ژست و ادا و قِر شده است
صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن
ته صدایش گرفته و خشن است
عشق تیپ و قیافه فَشِن است
نه دلش می کشد به مایه ی شور
نه سه گاه و نه دشتی و ماهور
نه دهل می شناسد و گیتار
نه کمانچه نه دایره نه سه تار
نه تب عشق و جام مِی دارد
نه هوای دِلِی دِلِی دارد
نه که فهمیده معنی رپ چیست
رپ به معنای واقعی این نیست
هیچ چیز از هنر نمی داند
کارهای سخیف می خواند:
«مانتو ی تنگ و دامن کوتاه
تاپ سِک...»لااله الا الله!
وضع و حالش اگرچه ناجور است
شده دلخوش به این که مشهور است
شده معروف بین نسل جوان
صاحب نام و شهرت و عنوان
عشق نسرین و نرگس و رعناست
پس از او انتقاد بی معناست
گرچه از هر لحاظ تعطیل است
مایه افتخار فامیل است!
جاده هایی که بی سر انجام اند
باب طبع جوان ناکام اند
به خصوص آن جوان بیچاره
که پس از چند سال یکباره،
زده و بی خیال کار شده
داخل «پی کِی»اش سوار شده
فکر راه گریزی از خانه است
خسته از کارهای روزانه است
دوست دارد که قیل وقال کند
بعد یک عمر عشق و حال کند
غافل از این که مرگ دشنه به دست
گوشه ی جاده حیّ و حاضر هست
منتظر مانده تا که آن طفلک
بی محابا به حکم چرخ و فلک
با همه درد و غصه و تب و تاب
بزند دل به جاده های خراب
تا بیفتد به پای خود به هَچَل
که چنین گفته است شیخ اجل:
«گر زهفت آسمان گزند آید
راست بر عضو مستمند آید»
***
ملک الموت واجب التجلیل
حضرت مستطاب عزرائیل
گرچه محکوم جبر و اجباریم
ما جوانیم و آرزو داریم!
شده اوضاع جاده ها مهلک
این قدر توی جاده ها نپلک!
چاپ شده در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه سوم آذر 1389
پی نوشت :این شعر را روز خاکسپاری دوستم نوشتم،هم دانشگاهی ام بود و دوستدار شعر و طنز .روحش شاد.
ساکت و بی صدا و خوش منظر
کافه ای باب طبع اهل هنر
کافه ای دور از این هیاهو ها
غرق در عطر یاس و شب بو ها
که در آن مثل باغ های بهشت
بشود شعر و قصه خواند و نوشت
کافه ای که در آن ندارد راه
وِر وِرِ زنگ گوشی همراه
نه پیامک به کار می آید
نه صدای هوار می آید
کافه ای که در آن هیاهو نیست
وب و جی میل و سایت یاهو نیست
دور از آن همه شما-ایشان
کافه ای باب میل من که در آن،
جز صدای بنان نمی آید
بوی سیگار از آن نمی آید
گر چه یک خُرده لوس و رویایی است
کافه ای واقعا تماشایی است!
چاپ شده در روزنامه شرق مورخ ۲۸مهر ماه
چون که زن های ساده و بیکار
همه از جمله بنده و سرکار،
دور هم فرصتی به دست آرند
دوست دارند،دور بردارند
صحبت از بینی قمر بکنند
پشت هم غیبت از سحر بکنند
با سخن های کذب حال کنند
داد و فریاد و قیل و قال کنند
وای اگر حرف فال هم بشود
آن وسط قهوه نیز دم بشود
الغرض خانمی که توی محل
هست شیّاد و ناقلا و دغل
با همین قهوه از زنان ،به وفور
می کند استفاده ی ناجور
به هر آنکس مطابق حالش
گوید از آنچه دیده در فالش
مثلاً رو به دختری دمِ بخت
می دهد وعده که:«خیالت تخت،
که فلان شاهزاده با الگانس
رفته دنبال دختری خوش شانس
از قضا شاهزاده بین گذر
شده ماشینش از جلو پنچر
چشمش افتاده توی چشم شما
رفته از بخت خوش به حال کما
شده بی اعتنا به آن دختر
دیده چون دختری از آن بهتر!
تاج و تور عروس بی کم و کاست
داخل استکانتان پیداست
عکست افتاده صاف داخل فال
مژده بر تو عروس خوش اقبال!»
***
با همین حرف های بیهوده
همگی می شوند آلوده
چون که هر یک به شخصه درگیرند
یک به یک فال قهوه می گیرند
عاقبت وقت و پول را به هدر،
می دهند این زنان خوش باور
روز تعطیل با همین تدبیر
می کند روحیاتشان تغییر!
چاپ شده در روزنامه شرق مورخ 14 مهر ماه