آخر اين برج نزديك است
باز مي لرزد تن و دستم!
باز هم در فكر هاي ديگري هستم!
باز رفته در دهان شستم!
هُش نرو در چشم من ريمل
هاي نپريشي صفاي زلفكم را ژل!
خط چشمم را بده اي مردك بد دل!
مانده يك پا در هوا
آن پاي ديگرهم،چنين در گِل!
نرخ مسكن وَه نمي داني كجا رفته
نا كجا رفته!
آبرويم را نبر اي جيب!
هيكلت را پس بكش اي عشق بد تركيب!
مرد صاحب خانه درب خانه مي نالد:
((لحظه ديدار نزديك است!))
موشكي خواهم ساخت!
خواهم انداخت هوا!
دور خواهم شد از اين خاك فقير
كه در آن هيچ كسي نيست كه بي زور كتك
صبح بيدار شود!
موشك از سوخت تهي!
ودلم مي خواهد بروم بالاتر
ودلم مي خواهد چه قدر حرف جديد!
ودلم مي خواهد
همچنان خواهم راند
نه به پيران دل خواهم بست
نه جوان ها كه سر از تخم به درمي آرند!
كه همه حرفه شان
شيره ماليدن بر سرو هيكل يك دختر احساساتي ست!
دور از اينجا شهريست!
كه در آن چهره زن حق تجلي دارد!
چشم ها تشنه چرخيدن نيست !
وبرادر،خواهر در عمل هست نه بر روي زبان!
عقل هر كودك قنداقي شان قد عقل من و توست!
مردم از عادت ول كن به درك
قفل بر فكر و زبان ها نزدند!
تيتر جنجالي فردا صبح است!
بر تن آزادي بختكي افتاده است!
دور از اينجا شهريست!
كه در آن آب به اندازه چشمان سحر خيزان هست!
شاعران پول به اندازه فردا دارند!
وصداي زنشان مثل شب كوتاه است!
دور از اينجا شهريست
موشكي بايد ساخت!
بعدها!
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در ميان مردمان كور و كر
شايدم از شر چشم شور و بد
گوشه يك كوچه مشكوك و تر!
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
مرگ بر شعر شعاري يا دروغ !
مردنم در قشر ما مشكل شده
سهم ما در زندگي نان بود و دوغ!
پشت هم در رنگ هاي مختلف
تسليت از هر نهادي(!)مي ر سد
در كنارش هم دريغ از فاتحه
بي گمان روحم به شادي مي رسد!
مي دود از شوق سوي مادرم
مرده خور از كوفه و شام و دمشق!
ياد مي آرم كه در اطراف من
حلقه مي زد يا مگس!يا مار عشق!
خرج كفن و دفن من از آن طرف
ضجه هاي خواهرانم يك طرف!
اي خدا تنها پدر را صبر ده
آن وسط با جيب خالي كرده كف!!
دختر دلبندم آن ور بي خبر
روز ها و هفته ها و ماه ها
تا حساب بانكي اش ته مي كشد
آخ تلخي مي كشد با آه ها!
خاك مي راند مرا حتي ز خود
مي روم شايد دمي يادم كنند!
آه بي شك شاكيان صبح و شب
لعن و نفرين بار اجدادم كنند
بعد من فوري هويدا مي شود
قيمت من ارزش والاي من!
چشم ناپاكي به چشم وسوسه
مي دود تنها به سر تا پاي من!
از پس انداز حقيرم مي خورد
بعد من با يار من بيگانه اي!
يك شب جمعه اگر ميلش كشد
مي كند خيرات خرما دانه اي!
مي رهند از من وليكن آنطرف
هرچه از من مانده قسمت مي كنند
دشمنانم دوستانم مي شوند
از خدا توفيق رحمت مي كنند!
جمعي ام انكر و منكر مي شوند
تا بدون وقفه حرافي كنند!
با عيار بد حجاب و بي نماز
ظاهرم را وارد صافي كنند!
يك نفر از كرده هايم دم زند
يك نفر از باطن مخفي من
ما همين بوديم در طول حيات
گر نمي داني تو حرفي هم نزن!
بعد ها حتما عزيزم مي كنند
مي نويسند او كه بود و يا كه هست!
اي جماعت بنده حالا زنده ام
مرده اند اين مردم مرده پرست!
