شاعر خوش قریحه و طناز
حضرت حافظ سخن پرداز
وضع و اوضاع تان که مطلوب است
حال شاخ نبات تان خوب است؟!
نان داغ و یک استکان چایی
باش مهمان ما که آقایی!
از نوک پا گرفته تا گردن
می شود دورتان بگردم من؟!
هی بسازم غزل برای شما؟!
هی بریزم غزل به پای شما؟!
از غزل های دختری حساس
به فدایت غزل غزل احساس!
گوش کن خواجه حافظ شیراز
وسط نامه یک پرانتز باز!
(می شود بعد من زبانم لال
با غزل های من بگیری فال؟!)
گاهی اوقات خسته، گاهی خوب
اگر از حال ما بخواهی خوب
همه خوبیم و جایتان خالی
بیگی و فیض و قزوه،هم عالی!
می رساند سلام سلمانی
یک سلام قشنگ و مامانی!
به زرویی رسید تا نوبت
بنده دیگر نمی کنم صحبت!
مردی از جنس شعرهای کهن
مثل او شاعری ندیدم من
فاصله بین اوست تا بقیه
فرق دارد همیشه با بقیه
چون به ایشان سلام فرمودی
جا نماند سهیل محمودی!
خوب یا بد سهیل محمودی
یادت آمد سهیل محمودی؟!
چند سالی شنیده ام بودی
در جوار سهیل محمودی!
شعرمان رفت رو به نابودی
شعرمان شد سهیل محمودی!
خواب دیدی که من به این زودی
بگذرم از سهیل محمودی!
راستی بی خبر نباشی هان
تا که یادم نرفته حافظ جان!
گرچه کافه کتاب را بستند
شاعران توی کافه ها هستند!
شاعران غیور این پهنه
شاعران همیشه در صحنه!
در تمام خطوط فعال اند
اهل ذوق و لطیف و با حال اند!
من هم ازاین خطوط رد شده ام
تا کمی شاعری بلد شده ام!
شاعربی قرار و خسته منم
آمدم تا تفٲلی بزنم!
«درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس»