جنگ اول !:اين فكاهه عشقولانه در اثر برخورد يك سنگ به كله ي نويسنده وبلاگ از زبانش در رفت!و متوجه هيچ شخص حقيقي و حقوقي نمي باشد!
گل و لاي آشنايي!
ز دو ديده خون فشانم پس از آن شب كذايي
چه كنم كه هست اينها گل و لاي آشنايي!
((
همه شب نهاده ام سر چوسگان بر آستانت))كه تو گربه ي ملوسم نكني زكس گدايي!
مژه ها و چشم تارم شده اخ اخي عزيزم
كه شكار چشم تيزت شده آهوي ختايي!
در خانه ام دو لنگه ز چه رو هميشه باز است
به اميد اين كه شايد تو به خانه ام بيايي!
نه از آنكه ديدمت من!نه از آنكه ديده اندت!
كه شنيده ام ز بوي ات همه عطر بي وفايي!
دم در نشسته اي تو به درك به من چه اصلأ
كه برون خانه گفتي به چه رو به خانه آيي؟!
چقدر كه خنگ بودم چقدر ببو و ساده
كه نرفت در كت من كه تو عاشقم چرايي!
همه گفته اند با من نشو دخترك هوايي
برو بي خيال محضر كه خوشا شب جدايي!
و بزن به سيم آخر ((سه طلاقه اش بفرما
به خيال راحت آنگه بنشين بنوش چايي!))(1)
نكنم من اين غلط را!و نكن از آن غلط ها!
دم آخري نگو واي تو لنگه كفش مايي
!ز تو دل بريده بودم كه يكي پیامک آمد
كه بوز بوز نسيمم و تو اي پري كجايي؟!
1-
با تشكر از همدردي جناب آقاي محمد جاويد فرمايششان عيناً به شعر ملحق شد!
